طلایه دار
در روزگار قدیم ، خیاطی زندگی می کرد که دکانش سر راه گورستان بود. وقتی کسی می مرد و او را به گورستان می بردند ، از جلوی دکان خیاط می گذشتند. یک روز خیاط فکر کرد که هر ماه تعداد مردگان را بشمارد و چون سواد نداشت ، کوزه ای به دیوار آویزان کرد و یک مشت سنگ ریزه کنار گذاشت. هر وقت جنازه ای را از جلوی دکانش به گورستان می بردند ، یک سنگ داخل کوزه می انداخت و آخر ماه ، کوزه را خالی می کرد و سنگ ها را می شمرد. کم کم بقیه ی دوستانش این موضوع را فهمیدند و برای شان یک سرگرمی شده بود و هر وقت خیاط را می دیدند ، از او می پرسیدند : « چه خبر ؟ » خیاط می گفت : « امروز سه نفر تو کوزه افتادند. » روزها گذشت و خیاط هم مرد ، یک روز مردی که از فوت خیاط اطلاعی نداشت ، به دکان او رفت و مغازه را بسته دید. از همسایه اش پرسید : « خیاط کجاست ؟ » همسایه به او گفت : « خیاط هم در کوزه افتاد » و این حرف ضرب المثل شده و وقتی کسی به بلایی دچار می شود که پیش از آن ، درباره اش حرف زده ، می گویند : « خیاط هم در کوزه افتاد. » منبع :مجله شادکامی شبی مردی به همسر خود گفت : فردا صبح زود بیدار خواهم شد، به کوه خواهم رفت تا هیزم بار خر کنم و پیش از ظهر به خانه بر می گردم . زن گفت : بگو انشاءا... مرد گفت : انشاءا... گفتن ندارد . خر تندرست و سالم است ، علوفه خورده و الان هم در حال استراحت است . من هم که سالم هستم و تا فردا هم نخواهم مرد ! شب را خوابیدند و مرد اول صبح ، از خواب بیدار شد خر را برداشت و به طرف کوه حرکت کرد . از قضای روزگار ، غلامان و خادمان آشپزخانه کاخ شاه ، برای جمع آوری هیزم به کوه آمده بودند . خر مرد را به زور گرفتند . مرد اعتراض کرد . کتک مفصلی به او زدند و مرد را وادار کردند تا شب سه بار از کوه هیزم جمع کند و تا کاخ ببرد و برگردد . نیمه های شب بود که مرد خسته و نالان به خانه برگشت . خر را برده بودند و هیزمی هم همراه نداشت . در زد زن پرسید : کیست ؟ مرد گفت : انشاءا... منم باز کن . این ضرب المثل وقتی به کار می رود که بخواهیم بگوییم انجام هر کاری خواست و رضایت خداوند را می خواهد . می گویند روزی ملا نصرالدین سفره ای پهن کرده بود و مشغول غذا خوردن بود. گربه ای کنار سفره نشست و شروع کرد به میو میو کردن. ملا نگاهی به گربه کرد و لقمه ای جلوی او گذاشت. همین که خواست لقمه بعدی را برای خود بردارد، گربه باز هم شروع کرد به میو میو کردن. ملا دوباره همان کار را کرد. لقمه بعدی را نگرفته بود که گربه باز هم کارش را تکرار کرد این کار اینقدر تکرار شد که ملا با حرص و عصبانیت از جا بلند شد، گربه را جای خود نشاند و خود به جای گربه نشست و گفت: " حالا من میو! " این مثال زمانی به کار می رود که موقعیتی پیش آید که کسی احساس کند دیگران باعث از بین رفتن حق او شده اند و خودشان از آن فرصت بهترین بهره را برده اند. رمالی (پیشگو) تاجری را به قصد یافتن گنج،فریب می دهد و پول زیادی از او طلب می کند.دوست تاجر برای اینکه رمال را رسوا کرده و پوچ بودن ادعای او را ثابت کند،نقشه ای می کشد و رمال و عده ای را به خانه تاجر دعوت می کند.موقع صرف غذا،او برای همه ظرفی پلو که روی آن قطعه ای جوجه بود،گذاشت ولی برای رمال جوجه را ته ظرف گذاشت و روی آن پلو کشید به طوریکه جوجه معلوم نباشد.رمال وقتی ظرف را دید فکر کرد حقه ای در کار است و اعتراض کرد که غذایش جوجه ندارد.مرد هم جوجه را از ته ظرف بیرون آورد و گفت: " یافتن این آسان تر بود یا گنج ؟! " و با این حرف رمال را در جمع رسوا و بی اعتبار کرد. این ضرب المثل وقتی به کار می رود که کسی ادعای قدرت و نیروی عجیب و خارق العاده ای دارد. روزی حاکمی از راهی می گذشت.مرد فقیری را که دید که روی گلیم کوچکی خوابیده و پاهایش را طوری جمع کرده که از گلیم بیرون نزند. حاکم از کار او خیلی خوشحال شد و بدون اینکه او را بیدار کند،کیسه ای طلا کنار او گذاشت و رفت.این خبر به گوش مرد طمع کاری رسید.او نیز گلیم کوچکی سر راه حاکم پهن کرد و روی آن خوابید.پاهایش را دراز کرد تا از گلیم بیرون بزند.با این کار می خواست به حاکم بفهماند که خیلی فقیر است و گلیمش حتی به اندازه قد و قواره اش نیست. حاکم با دیدن این کار عصبانی شد و گفت: " پاهای دراز این مرد را با چوب بزنید. " مرد از جا پرید و دلیل خشم او را پرسید. حاکم گفت: " پاهایت را باید به اندازه گلیم خودت دراز کنی. " این مثل وقتی به کار می رود که می خواهیم به کسی یاد آوری کنیم که به توانایی ها و شایستگی هایت آگاه شو و به همان اندازه جلو برو. سبزی آش همسایه،گوشواره گوشاشه همسایه زن باهوشی در همسایگی زنی بی نظم و انضباط و شلخته زندگی می کرد.زن همسایه هنگام پاک کردن سبزی قسمت زیادی از سبزی های به درد بخور را دور می ریخت.زن باهوش همان سبزی ها را دوباره پاک می کرد و با آن آش می پخت.پول خرید سبزی را هم پس انداز می کرد.عاقبت زن باهوش توانست از راه چنین پس اندازی یک جفت گوشواره بخرد. این ضرب المثل وقتی به کار می رود که بخواهند به کسی بگویند که زیاده روی و اصراف خوب نیست و صرفه جویی و دقت در کارها باعث می شود که زندگی هزینه کم تری داشته باشد پنبه های تاجری را دزد برد.تاجر پیش قاضی رفت و شکایت کرد و چند نفر را که به آنها شک داشت معرفی کرد.قاضی آنها را حاضر کرد و گفت:می خواستم بازجویی کنم و دزد پنبه را تشخیص دهم ولی نیازی نیست چون آنکه پنبه به ریشش چسبیده حتما دزد پنبه هاست. دزد در میان چند نفری که در آنجا حاضر بودند،بود و نا خود آگاه دستی به ریشش که پنبه ای هم به آن چسبیده بود کشید که مطمئن شود.قاضی به این نیرنگ دزد را شناخت. این مثل وقتی به کار می رود که آدم خطا کار خودش را لو میدهد و یا رد پایی از خودش به جا می گذارد.
پا داره را بگیر بی پاهه که همین جاست
دو نفر آدم خسیس با هم دوست بودند.یک شب هر دو به مهمانی رفته بودند.صاحب خانه یک ظرف مویز جلویشان گذاشت یکی از آن دو دست برد که مویز بردارد و بخورد.دومی برای اینکه مویزها را خودش بخورد به سوسکی که کنار بشقاب بود اشاره کرد و گفت:پا داره را بگیر بی پاهه که سر جای خودش است.دوستش دنبال سوسک راه افتاد تا به سوسک برسد خسیس اولی هم از فرصت استفاده کرد و تمام مویز ها را خورد. این مثل به شوخی یا جدی به کسی گفته می شود که منفعت و سود در حال از دست رفتن را رها می کند و به سودی که ترس از بین رفتن آن وجود ندارد می چسبد. منبع:دو هفته نامه موفقیت
پرسید از بد بالاتر چیه؟جواب داد:بدتر! مردی سر سفره شام نشست و دید غذا در سفره هست اما همسرش ماست و ترشی و... را سر سفره نگذاشته است.به همین خاطر عصبانی شد و گفت:چه سفره خالی و بدی.بعد هم قهر کرد و از خانه بیرون رفت.در راه به زن و شوهری رسید که با هم دعوا می کردند و زن به خاطر بیکاری مرد و گرسنگی حرف از جدایی می زد.بنابراین خدا را شکر کرد که اگر سفره اش خیلی پر نیست و نقایصی دارد،ولی خالی هم نیست که بدتر باشد و از شرمساری از ناشکری و نا سپاسی از همسرش به خانه برگشت و عذر خواهی کرد. وقتی بخواهیم کسی را به تحمل کردن وضع موجود سفارش کنیم و او را از وضع بدتر بترسانیم این مثل را می گوییم. کشک چی؟پشم چی؟ روزی مردی بالای درخت چناری رفته بود.ناگهان باد تندی وزید.مرد به وحشت افتاد و گفت:بار پروردگارا،اگر از این درخت سالم پایین بیایم تمام گوسفند هایم را نذرت می کنم.از قضا باد لحظه ای آرام شد.مرد چند شاخه پایین تر آمد و گفت:خدایا!فقط پشم گوسفند ها را می دهم. باز هم باد آرام تر شد و مرد چند شاخه دیگر پایین آمد و دید چیزی نمانده که به زمین برسد.این بار گفت:خدایا!کشک گوسفند ها را میدهم.سرانجام باد از حرکت ایستاد و مرد گفت:پشم چیه؟از درخت پایین آمد و شاد و خندان گفت:کشک چیه؟ وقتی کسی بخواهد چیزی را انکار کند و خود را کاملا از آن بی خبر نشان دهد از این مثل استفاده می کند صفحه قبل 1 صفحه بعد |